السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
605
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
در كنار آن قريه به مدت صد سال ميراند و دوباره زنده كرد ، او به نزد خانوادهء خود برگشت ، در حالى كه او پنجاه سال داشت ، امّا پسرش صد ساله بود ! ( الكافى ) با استناد به امام صادق ( ع ) مىنويسد : پيامبرى به نام دانيال بود كه روزى با دادن قرص نانى به صاحب يك كشتى از او خواست تا او را سوار كشتى كند ، امّا صاحب كشتى گردهء نان را پرتاب كرد و گفت : نان به چه كار من مىآيد ؟ نان آنقدر فراوان است كه زير پا لگدمال مىشود ، وقتى دانيال اين امر را مشاهده كرد ، دست به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا ، نان را گرامى بدار ، ديدى كه اين بنده با نان چه كرد ؟ در اثر اين دعا خداوند به آسمان فرمان داد كه باران نبارد و به زمين وحى نمود كه مانند سفال خشكيده شود ، در نتيجه قحطى فرا رسيد تا آنجا كه مردم به جان يك ديگر افتادند تا همديگر را بخورند ! چنانچه دو زن كه هر دو فرزند كوچك داشتند با هم قرار گذاشتند روز اوّلى بچهء اوّل و روز دوّم بچهء ديگرى را بخورند ، چون كودك اوّل را خوردند و نوبت به دوّمى رسيد ، مادرش امتناع كرد ، پس براى مرافعه نزد دانيال رفتند و مطلب را به او ابلاغ كردند ، دانيال با شنيدن اين ماجرا گفت : يعنى امر گرسنگى شما به اينجا رسيده كه كودكان خود را مىخوريد ؟ آن وقت دست به آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا فضل و رحمت خود را به ما باز گردان و بيگناهان و كودكان را به گناه صاحب آن كشتى و بىحرمتى او به نعمت خود ، عذاب مكن . پس خداوند تعالى به آسمان فرمان داد تا بر زمين ببارد و به زمين فرمان داد : اى زمين براى روزى خلقم خير خود را برويان ، چون من به كودكان صغيرشان رحمت نمودم . تفسير ( على بن ابراهيم ) مىنويسد : روزى هشام بن عبد الملك امام باقر ( ع ) را به شام فرا خواند تا يك دانشمند مسيحى در بارهء مسائلى از آن حضرت سؤال كند ، از جمله سؤالات آن مسيحى اين بود ، به من در بارهء دو نفر خبر ده كه هر دو با هم متولّد شده و در يك روز از دنيا رفتند و هر دو را در يك قبر دفن كردند ، امّا يكى از آن دو صد و پنجاه سال عمر كرد و ديگرى پنجاه سال زندگى نمود ، امام باقر ( ع ) فرمود : آن دو نفر عزير و خواهر دو قلوى او عزيره بودند كه مادرشان آنها را در يك روز به دنيا آورد ، ليكن عزيره 30 سال همراه برادرش زندگى كرد سپس خداوند عزير را به مدّت صد سال مىراند ، امّا عزيره زنده باقى ماند ، پس از آن خداوند عزير را در همان سن 30 سالگى زنده نمود در حالى كه عزيره صد و سى ساله شده بود و آنگاه